می خواستم یه چیزی بنویسم این جا ولی همین چند خطی که نوشتم هم از بس که چیز بود پاک کردم دیگه نمی شه اون تیپی نوشت ، بد یا خوب اش رو نمی دونم.. اصلن نمی دونم آدم باید چه چیزهایی رو بدونه و چه چیزهایی رو ندونه این عادت که باید همه چیز رو بدونی رو بریز دور. ما شبیه همدیگه نیستیم مخصوصن ماهایی که خیلی شبیه همیم اصلن شبیه همدیگه نیستیم اصلن چرا باید شبیه همدیگه باشیم که شباهت رو باورمون بشه... مثلن بیا یه فلش بک بزنیم به چند سال پیش همون سالهای ِ اوج ِ چیزفوردگی ِ من که چیزهایی برای ِ گفتن داشت ولی چیز شعر سر هم می کرد و من این را باورم شده بود که شاید ما شبیه هم باشیم ولی خوب نبودیم که بود و نبود این بود باشیم و این نبود بود شد برایم از معنی و تجربه که می گفتند کسانی که کرم داشتند که نباید شبیه همه مثل هم با هم باشیم وقتی نبود آدم ها را می بینم بودشان برایم باور و باز باوری می آورد. همیشه دوتا آرزو داشتم بزرگ، بچه بودم دومی اش بازیگری بود سومی اش نوشتن، بزرگ شدم دومی اش نوشتن بود. توقع از واقع ِ وجودم ترشح می کنه و کند پیش می ره به اضلاع ام، در واقع واقعن گاهی از تو می پرسم سوال هایی که بلد نیستم چطور در جمله ها سر هم می شوند، مثل همان شب ها که تا صبح با هم بحث هایی می کردیم که به عقل جن هم نمی رسید یا همان شب که با هم تا تهران رفتیم و صبح در شیراز هرچه زور زدم بیدار نشدی و باز من افتادم به غرغر من زیاد هم غر نزدم. گاهی برای این که نمی دانم چیست یا از کجاست یا به کجا می رسد دلم خیلی می گیرد و دل که می گیرد نواقع به واقعیات وجودم چنگ می زنم که چالش زمانه را دریابم. گذاشتن یک پست کس شعر که خجالت ندارد من از این پست ها زیاد گذاشتم.
................................................................................
یکی از بدی های تایپیست بودن اینه که بعضی وقت ها نه خیلی وقت ها صفحه بلاگ رو باز می کنی و تند تند می نویسی و هی می نویسی و هی می نویسی بد به این نتیجه می رسی که من اصلن نویسنده می شم؟ خیلی نوشتن دوس دارم، مثل یه بیماری ته ندار، مثل یه خواسته ی به هیچ جا نرسیده، مثله یه چیز ِ در وجودم وول وول می کنه که چرا می لولی و من می گم باید بگم که باید بنویسم که باید نویسنده بشم که باید که باید که باید و این مهم می شه، بد انقد مهم می شه که اذیت می کنه بعد انقد اذیت می کنه که عزیز می شه بعد نمی شه که بگی من گفتم باید یا این باید سر انگشتام بود یا تو مغزم بود بعد یاد شعرهای مسخره ی اول سواد دار شدن ات می افتی خوب که چی مریم حیدرزاده هم از سواد دار شدن ایناش شعر می گفته . نه دیگه انقد هم خودت نکن تو کلما، ولی باید یعنی این باید شاید نیست. .. من نمی دونم ولی می دونم که گاهی دیر چشمام رو باز می کنم، گاهی حال باز کردن اش رو ندارم بعد می فهمم که چی به سر کلمه هام اوردم یعنی یه چیز بد که چیز خوبی نیست سرشون اوردم که این کار رو نباید با کلمه کرد در واقع کار خوبی نیست که کلمه رو کوتوله بکنی. کلمه کلی حرف داره واسه سر هم کردن. بن آرکاداشلارمِ چوک اوزلییورُم جان. بن یِنی سوزجوک لاَرَ ائحتیاجیم وار، یِنی سوزجوک نردسین؟